مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
439
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
سيف الملوك فرستاد . ايشان معالجت بدين قرار دادند كه سه ماه در مكان خود نشسته ، بطرب مشغول شود . ملك عاصم در خشم گشته ، بايشان گفت : اى پليدكان ، اگر همين ساعت او را معالجت نكنيد ، همهء شما را بكشم . رئيس ايشان گفت : اى ملك ، ما ميدانيم كه اين پسر تست و تو نيز دانى كه ما در معالجت پستترين مردمان بكوشيم . چگونه در معالجت پسر تو سستى خواهيم كرد ؟ و لكن اى ملك ، پسر تو رنجورى سخت دارد . اگر جواز دهى ، ما آن را بر تو بيان كنيم . ملك عاصم گفت : از رنجورى پسر من بشما چه آشكار گشته ؟ حكيم بزرگ گفت : اى ملك ، پسر تو عاشق است و كسى را دوست ميدارد كه بوصل او راه ندارد . ملك بر ايشان خشم گرفت و گفت : از كجا دانستيد كه پسر من عاشق است ؟ او را بعشق چه نسبت است ؟ گفتند : اى ملك ، تو ماجراى او از وزير ساعد سؤال كن . كه او از حالت سيف الملوك آگاهست . ملك عاصم برخاسته ، بخلوت اندر نشست و ساعد را بخواست و به او گفت : مرا از كار برادرت سيف الملوك آگاه كن . ساعد هراس كرده ، گفت : اى ملك ، مرا بر كار او آگاهى نيست . در حال ، ملك ، سياف بخواست و گفت : چشمهاى ساعد فروبند و سرش را از تن جدا كن . ساعد هراس كرده ، گفت : اى ملك جهان ، مرا امان ده . ملك جواب داد : ترا امان دادم . حقيقت بازگو . ساعد گفت : اى ملك ، پسر تو عاشق است . ملك پرسيد : او را محبوبه كيست ؟ جواب داد : بدخترى از ملوك جنيان عاشق گشته و صورت او را در قبائى كه سليمان عليه السلام بشما هديت فرموده بود ، ديده است . در آن هنگام ، ملك عاصم برخاسته ، نزد پسر خود ، سيف الملوك شد و به او گفت : اى فرزند ، ترا چه حادثه روى داده و اين صورت كه تو بر وى عاشق شدهاى ، چيست و از بهر چه مرا آگاه نمىكردى ؟ سيف الملوك جواب داد : اى پدر ، من از تو شرم ميداشتم و نمىتوانستم كه اين حادثه با تو بگويم . اكنون كه حالت من بدانستى ، در معالجت من بكوش . ملك جواب داد : اى فرزند ، چه توانم كرد ؟ كه اگر او از دختران انسيان ميشد ، در رسيدن به وى حيلتى ميتوانستم .